داستان عاشقانه ی زیبا

عاشقانه ی زیبا...
 
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
 
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
 
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند...
و این است عشق واقعی...
 
حتما احساستو بنویس حتما
/ 43 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
rosha

vaaaaaaaaaaay kheyli gham angiiz boood kolo gereye kardam

mahya

slm goolam veb cibaie dariii khooshal misham be manam sar bezaniiii. ashegh esme pedramam [لبخند]

دختر تنها

احساس میکنم من بدون امیر تنهاترین دختر رو زمین و اونم مغرورترین پسر رو زمینه[گریه][دلشکسته]

عطیه

سایت عععععععععالللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییی بود[گل]ولی خیلی بد[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][سبز]

Roya

لایک.واقعا عالی بود.منم همین کارو میکردم

سارا

این سومین نظریه که دارم برات میذارم واقعا پست هات عالیه عالی از هیچ کدومش نمیشه گذشت

دختر آریایی

عـــــــــــــالــــــــــــــــــــــــــی بود .ممنون از پست های قشنگت .همین طور ادامه بده.[گل]

kimia

عالی عالی عالی معرکه بود ممنون از پست های قشنگت[هورا][دست]

فاطمه

سلام گفتین احساسمون رو بگیم احساس میکنم الان گلوش از بغض داغ شده وکم کم اشک هاش روی گونش میچکن

مریم

غمگین بود